تبليغاتX
هدایت دموکراسی و آزادی -
 
هدایت دموکراسی و آزادی
 
 
آزادی بی قید و شرط بیان . مطبوعات . وبلاگنویسان . روزنامه نگاران و فعالین سیاسی
 

حرکت دوباره به آنها گوشزد کردم که تا طرح جمع آوری همجنسبازها در مناطق مختلف تهران در جریان است،سعی کنند برای حفظ جان خود و همنوعان خود،مانتو پوشیده و از رفتن به مجالس و پارتی ها و نقاط دیگر شهر بغیر از حوضه استحفاظی من واقع در چهارراه ولیعصر،اکیدّا خودداری کنند .

مادر و خواهر دوست دیگرشان(شهین) نیز سراپا گوش بودند و از من سئوالات زیادی در خصوص وضع موجود داشنتد.

من ضمن دادن توضیحات کافی به این مادر دردمند که نگران آینده فرزندش بود،ادامه دادم:اگر به جان فرزند خود اهمیت ویژه قائل میشود،باید بگویم که یا باید  از قوانین سخت وضع شده طبعّیت کنید که همانا،تغییر جنسیتی فرزندتان توسط عمل جراّحی است که همانطور که میدانید هزینه سنگینی دارد و هم اکنون دولت و یا سازمانهای بیمه هیچگونه کمک مالی و پزشکی برای دوجنسه ها تخصیص نمیدهد و حتّی وجود انسانهایی مانند فرزند شما را در جامعه مورد پذیرش قرار نمیدهد و باید خود این هزینه ها را برای نجات فرزند خود متقبل شوید و یا اینکه قیل از اینکه فرزند شما در تور نیروهای امنیتی که طرح پاکسازی(نابودی) آنها را در دست اجرا دارد،بیافتد،از کشور خارج شوید.

ـ البته ما در تلاش هستیم تا با برقراری ارتباط با تعداد محدودی از نمایندگان مجلس پنجم،از طریق بعضی از مقامات سازمان بهزیستی،راهی را برای کمک به دوجنسه هایی که توان مالی برای پرداخت عمل جراحی ندارند از طریق استفاده از تبصره ،ماده واحده رسیدگی به انسانهای نیازمند زیر مجموعه معاونت آسیبهای اجتماعی،شاید بتوانیم راهی پیدا کنیم که با توجه به وضع موجود در جامعه و وجود گوشهایی که خواهان شنیدن درد دردمندان نیستند،بعید به نظر می آید و یا حتّی المقدور زمان زیادی خواهد برد تا بتوان به دختران پسر نمایی،مثل فرزند شما و یا نوشین و ... کمک نمود.

ساعت تقریباّ نزدیک پنج بود.نگاهی به نوشین کردم و گفتم:اگه دوست دارید نم نم حرکت کنیم و قبل از رفتن به سر قرار،به یک رستوران برویم و غذایی بخوریم .موافقید؟

نوشین و مهین مثل دوتا دختر شیطون،با خوشحالی زیاد به هوا پریدن و شروع به خواندن کردند که ما که از خدامونه،حاج آقا!

درآن غروب پاییزی که هوا تقریباّ سرد شده بود،پیاده روی خیابان ولیعصر را رو به پایین بسمت سه راه جمهوری ،برای یافتن رستوران مناسب،شروع به راهپیمایی کردیم.

در میانه پیاده رو،میان افکار و امیال متفاوت و متضاد خود،سرگردان مانده بودم.در وجودم کشاکشی بود بین میل به زندگی بصورت عشقی که جنبه جسمانی دارد و نیز کشش به سوی مرگ به شکل نفرت از زندگی موجود بخاطر حقایقی که با آن روبرو میشدم در من شعلّه ور میشد.

من با جامعه ای که زیر بار اختناق و دیکتاتوری دوره اسلامی از نوع شیعه،در هم شکسته بود

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط علیرضا حامل  | 
 
  بالا