|
هدایت دموکراسی و آزادی
|
||
|
آزادی بی قید و شرط بیان . مطبوعات . وبلاگنویسان . روزنامه نگاران و فعالین سیاسی |
چند روزی که فرصت داری،حسابی فکر کنی.مجرمین در هر لباس یا هر مقامی که باشند،باید به سزای اعمال غیر انسانیشان برسند.تو باید.خوب فکرهاتون بکن و از هیچ چیز هم ترس و واهمه نداشته باش.من تمام سعی خود را خواهم کرد تا در این کار خطیر،صدمه ای به تو نرسد.
صبح روز بعد برای رساندن مریم به منزل،براه افتادیم.در تمام طول راه،حرفی بین ما ردّ و بدل نشد.گاهی اوقات به من نگاهی ،مملّو از معانی گوناگون ،می انداخت.مطمئن بودم که مدتّی طول خواهد کشید تا او تصمیم خود را بگیرد.
به ده اوین رسیدیم.هنگام پیاده شدن،گفت:شما آدم خیلی خوبی هستید.ای کاش همه مثل شما بودند.خیلی مایل هستم تا شما را دوباره زیارت کنم.
گفتم:خوشحال خواهم شد.خیلی دقّت کن و به حرفهای من خوب فکر کن.اگر لازم شد میدانی که کجا میتوانی مرا پیدا کنی.خدا نگهدارت باشد.
بعد از رساندن مریم،بسرعت بسمت نمایشگاه براه افتادم.امروز قول داده بودم تا نوشین و دوستش بدیدن من بیایند.حدود ظهر بود که به پارک دانشجو رسیدم.بسرعت به چادر فرماندهی وارد شدم و از اوضاع و احوال و گزارش کار نیروهایم با خبر شدم.مردم در حال دیدار از غرفه ها بودند و خوشبختانه اتفاق خاصی نیافتاده بود.
ساعت حدود دو بعداظهر بود که نوشین بهمراه دوستش مهین ،با هماهنگی نگهبان بیرون چادر درخواست ملاقات کردند.
آنها را صدا کردم.نوشین آنروز تنها نبود.دختر،پسر نمای دیگری نیز همراهش بود.او را شهین معرفی نمود که نام واقعیش در شناسنامه (محمد) بود.
شهین بهمراه خانواده اش آمده بود.مادر و خواهرش او را همراهی میکردند.ساکن خیابان ولیعصر،روبروی پارک ساعی بودند.از همگی آنها به گرمی استقبال نمودم.
با کمک حمبد و حامد،صندلی کافی برای نشستن همگی فراهم شد.گویا آوازه انساندوستی من!طنین انداز در کوی و برزن شده بود.مدّتی قبل به نوشین و دوستش قول داده بودم تا کار و شعلی برایشان فراهم کنم.شاید بتوانند با کسب درآمدی آبرومندانه،بتوانند صاحب،یک آپارتمان کوچکی با توصیه شخصی من،فراهم کنند و بتوانند سایر دیگر انسانها،صاحب یک زندگی معمولی که حق مسلم هر انسانی میباشد،شوند.
من هم قول و قرارم را فراموش نکرده بودم.دوستی در چهارراه امیراکرم در پاساژ شانزلیزه،داشتم بنام حسن.او دارای دو واحد طراحی و تولید لباسهای زنانه در طبقه همکف و سوّم،پاساژ بود.از قرار معلوم،نوشین هم علاقه وافری به طراحی و دوخت لباس زنانه داشت.
با حسن تماس گرفتم و گفتم:سلام دوست قدیمی.چیکار میکنی با زحمتهای ما.
گفت:(حاج علی)مگه اینکه امر خیری در کار باشه تا چشم من به جمال شما نورانی بشه.
گفتم:اختیار داری.من که جز زحمت برای شما،سود دیگری ندارم.پیرو ضحبت قبلی که با هم داشته ایم،قصد دارم هنگام غروب به اتفاق دو تن از بندگان خدا که شدیداّ محتاج کار هستند خدمت برسیم.اگه برای شما اشکالی نداشته باشه.
|
|