|
هدایت دموکراسی و آزادی
|
||
|
آزادی بی قید و شرط بیان . مطبوعات . وبلاگنویسان . روزنامه نگاران و فعالین سیاسی |
نیم ساعتی طول کشید تا حمامش تمام شود.وارد آشپزخانه شد.لبخند رضایت در چهره اش نقش بسته بود.گیسوان بلندش را داخل حوله ای پیچیده بود و برق عجیبی در چشمانش درخشش پیدا کرده بود و بر زیبایی صورت ماه گونه اش می افزود.
گفتم:لباس مادرم خیلی بهت می یاد.امیدوارم زیر دوش آب سرد نشده باشه!
گفت: نه!آب گرمه گرم بود.حسابی به حاج خانم زحمت دادم.مادر خیلی مهربونی داری.منو یاد مادرم انداخت که سالهاست ندیدمش.
اسم دخترک مریم بود و ۲۴ ساله.اهل ده اوین و با مادربزرگش زندگی میکرد.مادر و پدرش به آمریکا فرار کرده بودند و سالها بود که از آنها خبری نداشت.در شانزده سالگی عاشق پسردایی خود شده بود و باکره ایش را از دست داده بود و عشقش او را رها کرده و به آلمان سفر کرده بود.دختر زیبا و با وقاری بود.امکان تحصیلات عالیه را بخاطر عدم وجود سایه پدر و مادر و حمایت خانواده از دست داده بود.معاشرت با دوستان لاابالی دامن او را نیز گرفته بود و روابط غیر اخلاقی بسیاری را هنگام حضور در پارتی های شبانه تجربه کرده بود و به امید کسب خوشبختی با پسران بسیاری همبستر شده بود،غافل از آنکه اکثر آنها فقط بفکر لذّت بردن از جسم وی با او طرح دوستی و سپس عشق و عاشقی ریخته بودند.چندین بار توسط گشتهای منکراتی در خیابان دستگیر شده بود و ّجزو دختران ستاره دار در منکرات شده بود .از رفتار و کردار من و محیط منزل متوجّه شده بود که من قصد سوء استفاده از وی را ندارم بخاطر همین بسیار مشوش خاطر بود تا بداند به چه دلایلی من او را از بازداشتگاه نجاّت داده ام و از او چه میخواهم!
گفت:حاجی!چرا اینهمه به من محبت میکنید.آیا از من خواسته ای دارید یا اجازه خواهید داد تا من به منزل خود برگردم.
گفتم:اطلاع پیدا کرده ام که تعدادی از مسئولان ردّه بالای نیروی انتظامی از جمله منکران وزراء از تو و امثال تو،سوء استفاده جنسی میکنند.!آیا حاضر هستی در این ضمینه با من همکاری کنی و اطلاعات لازم را در اختیار من قرار بدهی.!
دخترک قدری سکوت کرد. سر به زیر انداخته بود و از ترس بر خود میلرزید.
|
|