تبليغاتX
هدایت دموکراسی و آزادی -
 
هدایت دموکراسی و آزادی
 
 
آزادی بی قید و شرط بیان . مطبوعات . وبلاگنویسان . روزنامه نگاران و فعالین سیاسی
 

آوردند و پس از کلی خوش و بش کردن،من رفتم سر اصل مطلب.بخاطر دوستی عمیقی که بین وی و ناصر ف دوست برقرار بود،حاضر شد با تمام توان به من کمک کند.در ساعت اوّل برخورد با سرهنگ شیرمحمدی فهمیدم که وی از نیروهای مخلص و بی ریای چبهه رفته،خوش مشرب،با صفّا و از همه مهمتر مهربان و خوش اخلاق مینمود.بسیار با ادبانه سخن میگفت و از آن دسته شالداتانهای بدنبال درجه و قتل و غارت کردن و پر کردن جیب و بخاطر صعود کردن به مرتبه های عالی نظامی که حاضر بدست زدن هرگونه ناجوانمردی و جنایت کردن باشد ،شبیه نمینمود.

سیمای خوش چهره سرهنگ و کاراکتر منحصر به فردش مرا سخت شیفته خود کرده بود.تصمیم گرفتم از وجود وی کمال بهره راببرم و با عمیق کردن رابطه ام ،ارتباطاتم را با وی گسترش دهم تا بتوانم در داخل این واحد انتظامی ،اخبار و اطلاعات لازم را کسب نمایم.

داستان مرد همسایه را صمیمانه با وی در میان گذاشتم و راههای کمک به وی را مورد بررسی قرار دادیم.بلافاصله دستور داد پرونده را که نسخه ای از آن در بایگانی دفتر کشیک موجود بود آوردند،و شروع به بررسی آن کردیم.پس از چند دقیقه ای بمن گفت که این پرونده در دست افسری است بنام سرگرد جعفری!وی سری از سر یاس و ناامیدی تکان داد که وی از آن معدود افسران بی رحمی است بمثال یک سادیسم مذهبی،که هیچگونه مدارایی نه با متهمان ،بلکه با دیگران افسران واحد را نیز ندارد.یک حیوان بی رحم و دردنده،که حتی فرمانده واحد نیز از او ترس و واهمه دارد و در بی رحمی و شقاوت،مثال زدنیست.

از سرهنگ تقاضا کردم که هر آنچه را که از دستش بر میآید،انجام دهد.با توصیه وی به بازداشتگاه رفتم تا ملاقاتی داشته باشم با متهم پرونده،تا ببینم آیا به چیزی احتیاج دارد یا نه.

بازداشتگاه در زیرزمین واحد قرار داشت،و در تاریکی زیرزمین،اطاق بزرگی وجود داشت که یک میز ودوصندلی گذاشته بودند،و دو سرباز در آنجا کشیک میدادند.با توصیه سرهنگ،سرباز درب بازداشتگاه باریک را بازکرد و آقا رضا را صدا کرد.مردک بیچاره با دیدن من،جان تازه ای گرفت و من سفارش ساندویج و چای دادم و چند دقیقه ای با وی صحبت کردم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت   توسط علیرضا حامل  | 
 
  بالا