|
هدایت دموکراسی و آزادی
|
||
|
آزادی بی قید و شرط بیان . مطبوعات . وبلاگنویسان . روزنامه نگاران و فعالین سیاسی |

بخش چهارم از کتاب خاطرات یک بسیجی(نویسنده:علیرضا عامل)عاملی
امیدهای بربادرفته...برای دوجنسه هایی که از کمترین حقوق اجتماعی برخوردار نبودند،پیدا کردن کار در موسسات و ادارات دولتی،امری تقریباّ غیر ممکن بود.آنها دختران پسر نمایی بودند که با شنیدن امکان کار در یک تولیدی لباس برایشان امید بزرگی محسوب میشد.
قرار شد ساعت شش بعداظهر آنروز،من به اتفاق نوشین و مهین،به پاساژ معروف شانزلیزه واقع در سه راه جمهوری برویم.تا شاید با توصیه و ضمانت شخصی من،حسن از اهالی ملایر که سالها در تولیدی لباسهای زنانه،از شهرت بالایی برخوردار بود،رضایت او را برای دادن کار به آنها جلب نمایم.
تصمیم گرفتم که پیاده این مسیر را طی کنیم زیرا از پارک دانشجو،تا آنجا مسافت زیادی نبود.نوشین و مهین با توصیه های من و درک موقعیت خطرناک آنزمان،تقریباّ لباس ساده و مرتبّی بر تن داشتند و آرایش آنچنانی و همیشگی را نداشنتد.قیل از

بخش سوم از کتاب(خاطرات یک بسیجی)
دختران بی پناه(ادامه منکرات وزراء)مریم با نگاهی نگران چند دقیقه ای سکوت کرده بود.غرق در افکارش،به گوشه ای از خانه خیره مانده بود.من ادامه دادم:هیچ اجباری در کار نیست.ترس و نگرانی تو برای من،کاملا منطقی است.در مورد پیشنهاد من مدتی فکر کن.امآ بتو قول میدهم که هیچ خطری تورا تهدید نخواهد کرد و لازم نیست به دادگاه و یا جای دیگر برای شناسایی و یا روبرو شدن با مجرمان،حضور بعمل رسانی.فقط کافیست،از چگونگی ارتباطات،محل های قرار ،و مکانهایی که برای بزهکاری مورد استفاده قرار میگیرد،مرا در جریان کامل قرار دهی.
خلاصه مریم را کاملا توجیه عملیاتی کردم تا درست در زمانی که افراد مشخص،برای حمل او و دختران دیگر از محل قرار،مرا طوری در جریان قرار دهد تا من فرصت کافی برای بسیج نیروهای تحت امّر،و تهیه امکانات لجستیکی ،زمان کافی داشته باشم.
هنگامی که آماده میشدیم تا مریم را به خانه اش برسانم،گفتم:کاملاّ آزادی که در این
|
|